تبليغاتX
همه چیز از همه جا!
هرگز زود قضاوت نکنیم!!! 

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم.

امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند

|+|
نوشته شده توسط علی عزیزی در چهارشنبه 13 آبان1388 و ساعت 11:23
دانستنیهای جالب علمی 

- آیا می دانستید که طولانی ترین دوران پادشاهی بر اساس مدارك تاریخی متعلق به پادشاه مصر می باشد كه تقریبا" دو هزار و سیصد سال پیش از میلاد در زمانی كه نوزادی بیش نبود تاج گذاری كرد و سلطنت او نود و چهار سال بطول انجامید؟!


- یک پارادوکس :
-سقراط گفته یونانی ها دروغگو هستند ولی خود سقراط هم یونانیه پس دروغ میگه که یونانی ها دروغ میگن پس یونانیها راستگو هستند و سقراط هم که یک یونانیه پس راستگوست پس راست میگه که یونانیها دروغگو هستند پس...
آخر یونانیها دروغگواند یا راستگو؟!


- آیا می دانستید که در حال حاضر بیش از 6 میلیون اختراعات وجود دارد که توماس ادیسون با 1093 اختراع رکورد را در دست دارد؟


- آیا می دانستید نور میتواند دور کره ی زمین (خط استوا) را 7.5 بار در 1 ثانیه طی کند؟


- الكترون معنای یونانی كهربا است كهربا ماده ای است كه در مالش به پارچه پشمی باردار شده و خرده های كوچك كاه را جذب می كنداین ربایش بعلت نیرویی مرموز اتفاق می افتد كه یونانیان آن را الكتریسیته نامیده اند.


- یکی از شدیدترین نعره ها در بین حیوانات به شیر آفریقایی تعلق دارد صدای نعره آن تا سه کیلومتری شنیده می شود.
 اسب آبی هم جزء حیواناتی است که داری نعره بلندی می باشد ، تا آنجا که حیوانات آبی در زیر آب نعره آن را می شنوند ولی با همه این اوصاف شدیدترین نعره ها متعلق به وال ها می باشد آنها می توانند نعره ای معادل دویست دسی بل تولید کند برای مقایسه بایستی بگوییم که این نعره از صدای موتور یک جت بیشتر می باشد!


- آیا می دانستید که شهر ممنوع واقع در پكن در كشور چین بزرگترین قصر پادشاهی جهان است این قصر شامل هفده قصر و پنج تالار میباشد.
 

- آیا می دانستید كه وقتی یك نوزاد در حال گریه است با صدای ش..ش.. شما ارام خواهد شد و این به این دلیل صدای آبی است كه اطراف نوزاد را در دل مادر گرفته است.در ضمن به همین دلیل است که صدای ساحل دریا به انسان ارامش میدهد .


- آیا می دانستید كه چرا وقتی یك سیب گندیده را در بین سیب های سالم قرار میدهیم بقیه سیب ها هم می گندند؟
دلیل این است كه سیب گندیده یك نوع گاز ﴿ethylene) از خودش انتشار میدهد كه باعث گندیدن بقیه سیب ها میشود.
 

- آیا می دانستید كه گرمی در تابستان بخاطر نزدیكی زمین به خورشید نیست؟
﴿اتفاقا زمین در این زمان از سال تقریبا در دورترین فاصله خود به خورشید است﴾
 بلكه بخاطر 23.5 درجه كجی زمین است.


- آیا می دانستید كه لایه ازن فقط به اندازه دو سكه بروی هم ضخامت دارد؟


- آیا می دانستید كه اگر یك انسان سوراخی به مركز زمین و از آن طرف تا طرف دیگر زمین بكند و آن گاه یك تكه سنگ درون آن سوراخ بیاندازد؛سرعت سنگ با رسیدن به مركز زمین زیاد می شود و با گذشتن از مركز زمین سرعتش كم می شود تا سطح زمین و این تا ابد بین دو سر سوراخ اتفاق خواهد افتاد ﴿البته كه این یك نظریه است و نمیتواند واقعیت داشته باشد﴾ 


- چرا آب دریا شور است؟
-قسمتی از نمك موجود در اب دریا از طریق فعالیت های آتشفشانی زیر آبی وارد آن میشود اما قسمت اعظم این نمك مربوط به فرسایش پوسته زمین یا خاك است. املاح معدنی موجود در خاك در آب باران حل می شود و از طریق رودخانه ها به دریاها حمل می گردد.آن گاه زمانی كه بر اثر تابش نور خورشید قسمتی از اب دریا بخار می شود، نمكی كه در آن وجود دارد بر جای باقی می ماند و این امر باعث می گردد كه تراكم نمك موجود در اب افزایش یابد.امروزه میزان املاح معدنی موجود در آب دریاهای ازاد جهان 3.5% است كه بیشتر آن را سدیم كلراید یا همان نمك طعام ﴿NaCl) تشكیل می دهد.
 

- یكی از حقایق اصلی زندگی روزمره آن است كه آب و روغن با هم در نمی آمیزند.بیشتر ادویه جات تند از نظر ساختار شیمیایی _روغن پایه_ می باشد.بنابراین نوشیدن آب بروی دهانی كه بر اثر خوردن فلفل یا ادویه تند به سوزش افتاد بی حاصل است.بهترین راه حل برای بر طرف كردن تندی از دهان خوردن چیزی است كه چربی را به خود جذب كند و در این بین نان یا هر چیزی كه نشاسته داشته باشد و در دسترس باشد نتیجه خوبی بدست می دهد.
راه حل دیگر بعد از خوردن نان نوشیدن شیر است. هر چند كه شیر از لحاظ ساختار _اب پایه_ است، اما دارای ماده ای شبیه به پاك كننده ﴿detergent) است كه مانند صابون با روغن یا چربی در می آمیزد و آن را می شوید و می برد .
 

- آیا می دانستید اشعه X از بلور الماس عبور نمی‌كند و منعكس می‌شود از این خاصیت می‌توان در تشخیص الماس حقیقی از نوع بدل آن استفاده نمود؟!


- آیا می دانستید که طول تقریبی رود نیل که بزرگترین رود جهان است در حدود 6600 کلیومتر است؟!
 

-بر اساس یك داستان مشهور یكی از دوندگان در سال 490 قبل از میلاد خبر پیروزی آتنی ها بر پارسیان  را به شهر آتن رساند. وی پس از رساندن خبر از خستگی بر زمین افتاد و جان سپرد.امروزه به یادبود این دونده و دوی مرگ او در مسابقات دو و میدانی رشته ای به نام ماراتن برگزار میشود كه دوندگان مسافت 42 كیلو متر را می دوند!

-آیا می دانستید که دیوار چین دو هزار و دویست سال پیش ساخته شده است که طول آن به دو هزار و هفتصد و ده کیلومتر و ارتفاع آن بین پنج تا نه متر می باشد و پهنای آن به چهار و نیم متر می رسد؟

- آیا می دانستید که طول ساحل دریای خزر در حدود 7000 کیلومتر است که هزار کیلومترش در طرف ایران است؟

منبع:تبیان

|+|
نوشته شده توسط علی عزیزی در جمعه 8 آبان1388 و ساعت 11:28
معجزه عسل و دارچین  

معجزه عسل و دارچین

 

عسل واژه ای عربی است که در فارسی به آن " انگبین " می گویند.
گذشتگان آن را مظهر پاکی و خلوص و نشانه قدرت می دانستند و در یونان و روم باستان مظهر برکت، عشق و زیبایی بود و مالیات خود را براساس آن می پرداختند. زنبور برای تهیه عسل، شهد گل های مختلف را جمع آوری می کند. جالب است بدانید برای تولید هر کیلوگرم عسل، زنبور باید 2 میلیون بار روی گل ها بنشیند و شهد آن ها را جمع آوری کند. بنابراین تهیه عسل کار بسیار دشواری است و هر زنبور عسل در طول عمر 6 تا 8 هفته ای خود تنها یک قاشق مرباخوری از آن را تهیه می کند.

در کندوی زنبور نوعی عسل هم برای تغذیه ملکه تهیه می شود که " اکسیر طول عمر" نامیده می شود. از آن جا که عسل از شهد گل های مختلف تهیه می شود رنگ آن بستگی به گیاهی دارد که زنبور از آن تغذیه کرده است گذشته از آن شرایط آب و هوایی و جغرافیایی نیز در رنگ و بوی عسل تاثیر دارد. عسل با وجود شیرین بودن اگر به مقدار معینی مصرف شود، برای هر نوع بیماری از جمله دیابت موثر است.

فایده دارویی عسل و دارچین :

١ . درمان بیماری قلبی : مخلوطی از عسل و پودر دارچین را تهیه کنید و به جای مربا روی نان قرار دهید و به طور منظم در وعده صبحانه صرف کنید. این روش در کاهش کلسترول، جلوگیری از بروز حمله قلبی، تنفس راحت و تقویت ضربان قلب موثر است. بیماران مبتلا به حمله قلبی نیز با مصرف روزانه این مخلوط از حمله قلبی بعدی درامان خواهند بود. بررسی روی سالمندان در آمریکا و کانادا نشان داده است، با بالا رفتن سن شاهرگ های حیاتی و سیاهرگ ها خاصیت انعطاف پذیری خود را از دست می دهد. عسل و دارچین به شاهرگ ها و سیاهرگ ها قدرتی تازه می بخشد.

٢ . از بین بردن اثر خارش نیش های حشرات : مخلوطی از یک سهم عسل، ٢ سهم آب ولرم و یک قاشق چای خوری پودر دارچین را روی قسمتی از بدن که احساس خارش می کنید، قرار دهید خارش و درد در عرض یک یا ٢ دقیقه فروکش خواهد کرد.

٣ . درمان التهاب مفصل(آرتریت): روزانه، یک وعده صبح و یک وعده شب، مخلوطی از یک فنجان آب گرم، ٢ قاشق چای خوری عسل و یک قاشق چای خوری پودر دارچین مصرف شود. این مخلوط معجزه گر در صورت مصرف به طور منظم آرتریت های مزمن را نیز درمان می کند. بررسی های اخیر روی ٢٠٠ بیماری که قبل از صرف صبحانه از این مخلوط استفاده کردند نشان داد، ٧٣ نفر از آنان در عرض یک هفته کاملا از درد رهایی پیدا کردند و پس از یک ماه بیشتر افرادی که قادر به راه رفتن یا حرکت نبودند، بدون احساس هیچ دردی توانایی راه رفتن و تحرک خود را به دست آوردند.

٤ . جلوگیری از ریزش مو: قبل از دوش گرفتن مخلوطی از مقداری روغن زیتون داغ، یک قاشق چای خوری عسل و یک قاشق پودر دارچین را به مدت ٥ تا ١٥ دقیقه روی سر قرار دهید و سپس آن را بشویید.

٥ . از بین بردن عفونت مثانه: ٢ قاشق غذاخوری عسل به همراه یک قاشق چای خوری پودر دارچین را با مقداری آب ولرم حل کنید و آن را بنوشید. این روش باعث می شود که میکروب های مثانه از بین برود.

٦ . درمان درد دندان: مخلوطی از یک قاشق چای خوری پودر دارچین و ٥ قاشق چای خوری عسل تهیه کنید و روی دندان خراب بمالید. این عمل را ٣ بار در روز تکرار کنید تا درد تسکین یابد.

٧ . کاهش کلسترول: ٢ قاشق غذاخوری عسل را با ٣ قاشق چای خوری پودر دارچین در یک لیوان چای حل کنید و بنوشید. این کار میزان کلسترول خون را طی ٢ ساعت به ١٠ درصد کاهش می دهد.

٨ . درمان سرماخوردگی: به مدت ٣ روز از مخلوط یک قاشق غذاخوری عسل با یک چهارم قاشق چای خوری پودر دارچین استفاده کنید. این روش برای درمان سرفه مزمن و سرماخوردگی و سینوزیت به کار می رود.

٩ . درمان ناباروری: برای برطرف کردن این مشکل، به مردان توصیه می شود ٢ قاشق غذاخوری عسل را قبل از خواب میل کنند. در کشورهای چین، ژاپن و خاوردور که با مشکل ناباروری مواجه اند، در طول روز مخلوطی از مقداری پودر دارچین و یک دوم قاشق چای خوری عسل را به طور مرتب روی لثه و داخل دهان خود قرار می دهند تا مخلوط حاصل از طریق بزاق وارد بدن شود. زوجی که مدت ١٤ سال بچه دار نمی شدند با شروع مصرف عسل و دارچین پس از مدت کوتاهی صاحب دوقلو شدند.

١٠ . درد معده: مصرف عسل و پودر دارچین علاوه بر درمان درد و نفخ معده، زخم معده را نیز درمان می کند.

١١ . تقویت سیستم ایمنی: استفاده روزانه از عسل و پودر دارچین سیستم ایمنی بدن را تقویت کرده و بدن را از حمله باکتری و ویروس محافظت می کند. دانشمندان دریافتند که عسل دارای مقدار زیادی ویتامین و آهن است. مصرف مداوم عسل گلبول های سفید خون را تقویت می کند تا بتواند با باکتری ها و بیماری های ویروسی مقابله کند.

١٢ . برطرف کردن سوء هاضمه: قبل از هر وعده غذا، پودر دارچین را روی ٢ قاشق غذاخوری عسل بریزید و میل کنید تا از ترشح اضافی اسید معده رهایی پیدا کنید زیرا این مخلوط غذاهای سنگین را به راحتی هضم می کند.

١٣ . جلوگیری از آنفلوآنزا: دانشمندی در اسپانیا ثابت کرده که مخلوط عسل و دارچین دارای مواد مفید طبیعی است که از میکروب های آنفلوآنزا و سرماخوردگی جلوگیری به عمل می آورد .

١٤ . افزایش طول عمر: مصرف دائم و مرتب عسل و پودر دارچین مانع پیری زودرس می شود. مخلوطی از ٤ قاشق چای خوری عسل، یک قاشق چای خوری پودر دارچین و ٣ فنجان آب گرم را با هم بجوشانید. سپس مخلوط به دست آمده را ٣ الی ٤ بار در روز به مقدار یک چهارم فنجان میل کنید. این مخلوط علاوه بر طراوت بخشیدن و نرم نگه داشتن پوست از پیری زودرس نیز جلوگیری می کند.

١٥ .برطرف کردن جوش صورت: قبل از خواب مخلوط ٣ قاشق غذاخوری عسل و ١ قاشق چای خوری دارچین را روی جوش ها قرار دهید و روز بعد با آب ولرم بشویید. تکرار روزانه این کار به مدت ٢ هفته، جوش ها را از بین می برد.

١٦ . درمان عفونت های پوستی: قرار دادن مخلوطی به مقدار مساوی از عسل و پودر دارچین روی قسمت های مختلف پوست، عفونت های پوستی و اگزما را نیز درمان می کند.

١٧ . درمان سرطان: تحقیقات جدید انجام گرفته در ژاپن و استرالیا نشان داده، سرطان های پیشرفته معده و استخوان به طور موفقیت آمیزی درمان شده است. بیماران مبتلا به این سرطان ها ٣ بار در روز و به مدت ٣ ماه یک قاشق غذاخوری عسل و یک قاشق چای خوری دارچین را مخلوط و مصرف
می کنند.

١٨ . از بین بردن خستگی مفرط: مصرف نصف قاشق غذاخوری عسل و مقداری پودر دارچین در یک لیوان آب اول صبح و بعد از ظهر که بدن با افت نشاط روبه رو است طی یک هفته نیروی حیاتی بدن را افزایش می دهد.

١٩ . از بین بردن بوی بد دهان: شما می توانید پس از بیدار شدن از خواب با محلولی از یک قاشق چای خوری عسل، مقداری پودر دارچین و آب گرم غرغره کنید تا در طول روز مشکل بوی بد دهان را نداشته باشید.

٢٠ . مشکل شنوایی: مصرف روزانه مقدار مساوی از عسل و پودر دارچین در صبح و شب مشکل شنوایی را برطرف می کند.
|+|
نوشته شده توسط علی عزیزی در یکشنبه 18 مرداد1388 و ساعت 9:40
قورباغه 
 
چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند . بقيه ي قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند كه گودال چه قدر عميق است به دو قورباغه ي ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست . شما به زودي خواهيد مرد .
دو قورباغه اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند . اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد ، چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ، به زودي خواهيد مرد.
 
 


 بالاخره يكي از دو قورباغه تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد
اما قورباغه ي ديگر با حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد . بقيه ي قورباغه ها فرياد مي زدند كه دست از تلاش بردار ،‌ اما او با توان بيشتري تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد
 وقتي از گودال بيرون آمد ،‌ بقيه ي قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟
معلوم شد كه قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فكر مي كرده كه ديگران او را تشويق مي كنند ....

نتیجه اخلاقی : به حرف هر کی از راه رسید گوش نکن شاید بهترین دوستت بد ترین آرزوها رو واست داشته باشه

|+|
نوشته شده توسط علی عزیزی در یکشنبه 21 تیر1388 و ساعت 19:57
بخوانیم و درس بگیریم... 

خدا وگنجشك

 

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت.

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت :مي آيد ،من تنها گوشيگنجشک هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سرانجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند. گنجشك هيچ  نگفت !؟

وخدا لب به سخن گشود:

" با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست "

گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام ،تو همان را هم ازمن گرفتي ،اين توفان بي موقع چي بود؟ چه مي خواستي از لانه محقرم ؟ كجاي دنيا را گرفته بود ؟ وسنگيني بغض راه بر كلامش بست سكوتي در عرش طنين انداز شد .

فرشتگان همه سر به زير انداختند .

خدا گفت : ماري درراه لانه ات بود .خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند . آنگاه تو از كمين مار پر گشودي.

گنجشك خيره در خدائي خدا مانده بود !

خدا گفت : وچه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي .

اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود .

ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت ...هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.

 

 

با تشکر از دوست عزیزم آقا مصطفی

|+|
نوشته شده توسط علی عزیزی در جمعه 21 تیر1387 و ساعت 18:5
خنده دار اما آموزنده... 
مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوائیش کم شده است. به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمیدانست این موضوع را چگونه با او در میان بگذارد. بدین خاطر، نزد دکتر خانوادگیشان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت.

 دکتر گفت برای این که بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است آزمایش سادهای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله 4 متری او بایست و با صدای معمولی مطلبی را به او بگو. اگر نشنید همین کار را در فاصله 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق تلویزیون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید: عزیزم شام چی داریم؟ جوابی نشنید. بعد بلند شد و یک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسید: عزیزم شام چی داریم؟ باز هم پاسخی نیامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقریباً 2 متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزیزم شام چی داریم؟ باز هم جوابی نشنید. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابی نیامد. این بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزیزم شام چی داریم؟ زنش گفت: مگه کری؟ برای پنجمین بار میگم: خوراک مرغ!

نتیجه اخلاقی:
"مشکل ممکن است آنطور که ما همیشه فکر میکنیم در دیگران نباشد و شاید در خود ما باشد"

|+|
نوشته شده توسط علی عزیزی در چهارشنبه 8 خرداد1387 و ساعت 9:22
چه خوب شد که آن گاو مرد!!! 
فیلسوفی همراه با شاگردانش در حال قدم زدن در یک جنگل بودند و درباره  اهمیت ملاقات های غیرمنتظره گفتگو می کردند. بر طبق گفته های استاد تمامی چیز هایی که در مقابل ما قرار دارند به ما شانس و فرصت یادگیری و یا آموزش دادن را می دهند.

در این لحظه بود که به خانه ای محلی رسیدند که علیرغم آنکه در مکان بسیار مناسب واقع شده بود.ظاهری بسیار حقیرانه داشت.

شاگردی گفت :

-این مکان را ببینید.شما حق داشتید.من در اینجا این را آموختم که بسیاری از مردم ،در بهشت بسر می بردند،اما متوجه آن نیستند و همچنان در شرایطی بسیار بد و محقرانه زندگی می کنند.

استاد گفت:

-من گفتم آموختن و آموزش دادن مشاهده امری که اتفاق می افتد،کافی نمی باشد. باید دلایل را بررسی کرد.پس فقط وقتی این دنیا را درک می کنیم که متوجه علتهای ان بشو یم. سپس در آن خانه را زدند و مورد استقبال ساکنان آن قرار گرفتند. زن و شوهری و با 3 فرزند ،با لباسهای پاره و کثیف.

استاد خطاب به پدر خانواده می گوید:

-شما در اینجا در میان جنگل زندگی می کنید،در این اطراف هیچ گونه کسب و تجارتی وجود ندارد؟چگونه به زندگی خود ادامه می دهید؟

و آن مرد نیز در آرامش کامل پاسخ داد:

- ما در اینجا  گاوی داریم که همه روزه ،چند لیتر شیر به ما می دهد.یک بخش از محصول را یا می فروشیم و یا در شهر همسایه با دیگر مواد غذایی معاوضه می کنیم.با بخش دیگر اقدام به تولید پنیر ،کره و یا خامه برای مصرف شخصی خود می کنیم.و به این ترتیب به زندگی خود ادامه می دهیم.

استاد فیلسوف از بابت این اطلاعات تشکر کرد و برای چند لحظه به تماشای آن مکان پرداخت و از آنجا خارج شد.در میان راه،رو به شاگردان کرد وگفت:

- آن گاو را از آنها دزدیده و از بالای آن صخره روبرویی به پایین پرت کنید.

- اما آن حیوان تنها راه امرار معاش آن خانواده است.

و فیلسوف نیز ساکت ماند ...آنها بدون آنکه هیچ راه دیگری داشته باشد،همان کاری را کردند که دستور داده شده بود و ان گاو نیز در آن حادثه مرد.

این صحنه در ذهن آن جوان باقی ماند و پس از سالها ،زمانی که دیگر یک بازرگان موفق شده بود،تصمیم گرفت تا به همان خانه بازگشته و با شرح ما وقع از آن خانواده تقاضای بخشش کرده و به ایشان کمک مالی نماید.

اما چیزی که باعث تعجبش شد این بود که آن منطقه تبدیل به یک مکان زیبا شده بود با درختانی شکوفه کرده،ماشینی که در گاراژ پارک شده و تعدادی کودک که در باغچه خانه مشغول بازی بودند.با تصور این مطلب که آن خانواده برای بقای خود مجبور به فروش آنجا شده اند،مایوس و ناامید گردید. وقتی در را هل داد و وارد خانه شد  مورد استقبال یک خانواده بسیار مهربان قرار گرفت.

سوال کرد:

-آن خانواده که در حدود 10 سال قبل اینجا زندگی می کردند کجا رفتند؟

جوابی که دریافت کرد،این بود:

-آنها همچنان صاحب این مکان هستند.

وحشت زده و سراسیمه و دوان دوان وارد خانه شد.صاحب خانه اورا شناخت واز احوالات استاد فیلسوفش پرسید.اما جوان مشتاقانه در پی آن بود که بداند چگونه ایشان موفق به بهبود وضعیت آن مکان .زندگی به آن خوبی شده اند.

آن مرد گفت:

-ما دارای یک گاو بودیم،اما وی از صخره پرت شد و مرد.در این صورت بود که برای تامین معاش خانواده ام مجبور به کاشت سبزیجات و حبوبات شدم.گیاهان و نباتات با تاخیر رشد کردند و مجبور به بریدن مجدد درختان شدم و پس از ان به فکر خرید چرخ نخ ریسی افتادم و با آن بود که به یاد لباس بچه هایم افتادم ،و با خود همچنین فکر کردم که شاید بتوانم پنبه هم بکارم.به این ترتیب یکسال سخت گذشت،اما وقتی خرمن محصولات رسید،من در حال فروش و صدور حبوبات ،پنبه و سبزیجات معطر بودم .هرگز به این مسله فکر نکرده بودم که همه قدرت و پتانسیل من در این نکته خلاصه می شد که :چه خوب شد آن گاو مرد

برگرفته از http://m-r-n.blogfa.com
|+|
نوشته شده توسط علی عزیزی در یکشنبه 2 دی1386 و ساعت 2:19
راهب و روسپی... 

داستان راهب و روسپی

راهبی در نزديکی معبد زندگی می کرد. در خانه رو به رويش، يک روسپی اقامت داشت. راهب که می ديد مردان زيادی به آن خانه رفت و آمد دارند، تصميم گرفت با او صحبت کند.

زن را سرزنش کرد: "تو بسيار گناهکاری. روز و شب به خدا بی احترامی می کنی.چرا دست از اين کار نمی کشی؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی؟"

زن به شدّت از گفته های راهب شرمنده شد و از صميم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشايش خواست. همچنين از خدای قادر متعال خواست که راه تازه اي برای امرار معاش به او نشان دهد.

امّا راه ديگری برای امرار معاش پيدا نکرد. بعد از يک هفته گرسنگی دوباره به روسپيگری پرداخت.

امّا هر بار که بدن خود را به بيگانه اي تسليم می کرد، از درگاه خدا آمرزش می خواست.

راهب که از بی اعتنايی زن نسبت به اندرز او خشمگين شده بود، فکر کرد: "از حالا تا روز مرگ اين گناهکار می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند."

و از آن روز کار ديگری نکرد جز اينکه زندگی آن روسپی را زير نظر بگيرد. هر مردی که وارد خانه او میشد، راهب هم ريگی بر ريگ های ديگر می گذاشت.

مدّتی گذشت. راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت: "اين کوه سنگ را می بينی ؟ هر کدام از اين سنگ ها نماينده يکی از گناهان کبيره ايست که انجام داده اي، آن هم بعد از هشدار من. دوباره می گويم: مراقب اعمالت باش!"

زن به لرزه افتاد. فهميد گناهانش چقدر انباشته شده است. به خانه برگشت، اشک پشيمانی ريخت و دعا کرد: "پروردگارا ! کی رحمت تو مرا از اين زندگی مشقّت بار آزاد می کند؟"

خداوند دعايش را پذيرفت. همان روز، فرشته مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت. فرشته مرگ به دستور خدا، از خيابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد.

روح روسپی بی درنگ به بهشت رفت، امّا شياطين، روح راهب را به دوزخ بردند. در راه راهب ديد که چه بر روسپی گذشته است و شکوه کرد: "خدايا ! اين عدالت است ؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام، به دوزخ می روم و آن روسپی که فقط گناه کرده، به بهشت می رود !"

راهب

يکی از فرشته ها پاسخ داد: "تصميمات خداوند همواره عادلانه است. تو فکر می کردی که عشق خدا يعنی فضولی در رفتار ديگران. هنگامی که تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می کردی، اين زن روز و شب دعا می کرد

.روح او، پس از گريستن، چنان سبک می شد که می توانستيم او را تا بهشت بالا ببريم. امّا آن ريگ ها چنان روح تو را سنگين کرده بودند که نتوانستيم تو را بالا ببريم."

از کتاب: "پدران، فرزندان، نوه ها "-اثر پائولو کوئليو

|+|
نوشته شده توسط علی عزیزی در دوشنبه 19 آذر1386 و ساعت 22:8
فرشته نجات 

کودکی که آماده تولد بود؛نزد خدا رفت وپرسید)):می گویند فردا شما مرابه زمین می فرستید؛

 

اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟))

 

خداوند پاسخ داد:(( ازمیان بسیاری ازفرشتگان من یکی را برای تو درنظر گرفته ام. او درانتظار توست وازتو نگهداری خواهد کرد.))

 

 

اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.کودک گفت : ((اینجا دربهشت من هیچ

 

کاری جز خندیدن وآوازخواندن ندارم واینها برای شادی من کافی است.))

 

خداوند لبخند زد: (( فرشته توبرایت آوازخواهد خواندوهرروزبه تولبخند خواهد زد.توعشق

 

اورا احساس خواهی کرد وشاد خواهی بود.))

 

کودک ادامه داد: ((من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنهارا نمی دانم؟))

 

خداوند اورا نوازش کرد وگفت: ((فرشته تو زیباترین وشیرین ترین واﮊهایی را که ممکن

 

است بشنوی در گوش توزمزمه خواهد کرد وبا دقت وصبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه

 

 صحبت کنی.))

 

کودک با ناراحتی گفت: ((وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟))

 

خداوند برای این سوال هم پاسخ داد: ((فرشته ات دستهایت را کنار هم می گذارد وبه تو یاد می

 

دهد که چگونه دعا کنی.))

کودک سرش را برگرداند وپرسید: ((شنیده ام درزمین انسان های بدی هم زندگی می کنند.چه

 

کسی ازمن محافظت خواهد کرد؟))

 

((فرشته ات ازتو محافظت خواهد کرد حتی اگربه قیمت جانش تمام شود.))

 

کودک با نگرانی ادامه داد:((اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شمارا ببینم ناراحت

 

خواهم بود.))

 

خداوند لبخند زد وگفت: (( فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کردوبه تو راه

 

بازگشت نزد من را خواهد آموخت گرچه من همواره کنار تو خواهم بود.))

 

درآن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی اززمین شنیده می شد.کودک می دانست که باید به

 

زودی سفرش را آغازکند.

 

اوبه آرامی یک سوال دیگراز خداوند پرسید: ((خدایا اگرباید همین الان بروم لطفاَ نام فرشته ام

را بگو.))

 

خداوند شانه اورا نوازش کرد وپاسخ داد: (( نام فرشته ات اهمیتی ندارد به راحتی می توانی

 

اورا مادر صدا کنی.))

|+|
نوشته شده توسط علی عزیزی در سه شنبه 15 آبان1386 و ساعت 13:4
داستانی آموزنده... 
یک داستان آموزنده

خانم جوانی در سالن فرودگاه منتظر نوبت پروازش بود
از آنجایی كه باید ساعاتی را منتظر می ماند ، در حال مطالعه بود. وبسته ای كلوچه هم با خود آورده بود . او روی صندلی نشسته بود و در حال مطالعه گاهی از كلوچه كنار دستش می خورد. وقتی او كلوچه بر می داشت مرد بغل دستیش هم یك كلوچه بر می داشت احساس خشمی به او دست داد، اما چیزی نگفت . با خود فكر می كرد : عجب رویی داره! اگر امروز از دنده چپ بلند شده بودم نشانش می دادم....
ماجرا ادامه داشت تا اینكه فقط یك كلوچه باقی ماند، با خود گفت حالا این مردك چه می كند ؟؟ سپس مرد آخرین كلوچه را نصف كرد ونیمه آن را به او داد ...
تحملش به سر آمده بود بنابراین، كیف و مجله اش را برداشت و به سمت سالن رفت ...
وقتی در صندلی هواپیما قرار گرفت، در كیفش را باز كرد تا چیزی بر دارد و در كمال تعجب دید كه بسته كلوچه اش ، دست نخورده آنجاست. تازه یادش آمد كه اصلا" بسته را از كیف خارج نكرده. خیلی از خودش خجالت كشید!!
متوجه شد كار زشت در واقع از خودش سر زده، مرد كلوچه اش را بدون خشم، با او تقسیم كرده بود ...
و اكنون دیگر زمانی باقی نبود كه او قدردانی یا عذر خواهی كند!!

 چهار چیز قابل جبران نیست:
سنگی كه پرتاب شده
حرفی كه از دهان خارج شده
فرصتی كه از دست رفته
زمانی كه سپری شده

|+|
نوشته شده توسط علی عزیزی در جمعه 4 آبان1386 و ساعت 0:47
انسان از همان اول حریص بود...اینم عاقبتش! 
و خدا خر را آفرید….
و به او گفت: تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر میالاغ رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد و تو یک خر خواهی بود.
خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم.
و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد.
******************************************
و خدا سگ را آفرید
و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. توسگ غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود.
سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم.
و خداوند آرزوی سگ را برآورد.
******************************************
و خدا میمون را آفرید
و به او گفت: و تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردنمیمون دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد. و یک میمون خواهی بود.
میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم.
و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.
******************************************
و سرانجام خداوند انسان را آفرید
و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.
انسان گفت: سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خر نخواست ، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده.
و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد.
و از آن زمان تا کنون
انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند…..
و پس از آن،ازدواج می کند و سی سال مثل خر زندگی می کند ، مثل خر کار می کند و مثل خر بار می برد…
و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد!!!!
و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسر به خانه آن دختر می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند.
و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست
|+|
نوشته شده توسط علی عزیزی در دوشنبه 5 شهریور1386 و ساعت 16:55
عاقبت حرص زیادی 
خرید شوهر

یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد .

این مرکز پنج طبقه داشت و هر چه که به طبقات بالا تر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر می شد . اما اگر در طبقه ای دری را باز کنند باید حتما آن مرد را انتخاب کنندو اگر به طبقه ی بالا تر می رفتند دیگر اجازه ی برگشت ندارند و هر شخص فقط یک بار می تواند از این مرکز استفاده کند .

روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پیدا کنند .

در اولین طبقه روی در نوشته بود : این مردان شغل معمولی دارند و باهوش و زیرک هستند . دختری که تابلو را خوانده بود گفت : خب بهتر از کارنداشتن و احمق بودن است ولی دوست دارم ببینم بالا تری ها چگونه اند ؟

پس رفتند .

در طبقه ی دوم نوشته بود : این مردان شغلی با حقوق زیاد هوش زیاد و چهره ی زیبا دارند . دختر گفت : " هوم م م " طبقه ی بالا چه جوریه... ؟

طبقه ی سوم : این مردان شغلی با حقوق عالی دارند هوش بالاوچهره ی زیبا دارند و خوش اخلاق هستند و در کار خانه هم کمک می کنند . وای ... چقدرعالی.!!

 ولی برویم بالا تر . و دو باره رفتند.

طبقه ی چهارم : این مردان شغلی با حقوق عالی و هوش بالاو اخلاق خوب دارند   مهربان هستند و دارای مدرک تحصیلی بالا و دارای چهره ای زیبا هستند همچنین در کار خانه کمک می کنند و هدف های عالی در زندگی دارند . 

آن دو دختر واقعا به وجد آمده بودند . دختر : وای چقدر خوب . پس چه چیزی ممکنه در طبقه ی آخر باشه ...؟!

پس به طبقه ی پنجم رفتند . آنجا نوشته بود : این طبقه فقط برای ایناست که ثابت شود زنان راضی شدنی نیستند .

 از این که به مرکز ما آمده اید متشکریم و روز خوبی را برای شما آرزو مندیم .!!!!!!!!!

|+|
نوشته شده توسط علی عزیزی در سه شنبه 9 مرداد1386 و ساعت 23:37
یاد پروین و اشعار نابش گرامی...... 
                                       

                                   نکوهش بی جا

          سیر یک روز طعنه زد به پیاز              که تو مسکین چقدر بد بویی

          گفت از عیب خویش بی خبری           زان ره از خلق عیب می جویی

          گفتن از زشت رویی دگران                 نشود    باعث    نکو رویی

         تو گمان می کنی که شاخ گلی           به صف سرو و لاله میرویی

         یا که همبوی مشک تاتاری                  یا ز ازهار باغ  مینویی

         خویشتن بی سبب بزرگ مکن             تو هم از ساکنان این کویی

         ره ما گرکج است و نا هموار                تو خود این ره چگونه می پویی

         در خود آن به که نیکتر نگری                اول آن به که عیب خود گویی

         ما زبونیم و شوخ جامه و پست             تو چرا شوخ تن نمیشویی؟

 

|+|
نوشته شده توسط علی عزیزی در چهارشنبه 14 تیر1385 و ساعت 11:57
سعدی نامه... 
                                                        ***حکایت***

شبی در بیابان مکه از بی خوابی پای رفتنم نماند سر بنهادم و شتر بان را گفتم دست از من بدار

                پای مسکین پیاده چند رود               کز تحمل ستوده شد بختی

                تا شود جسم فربهی لاغر                لاغری مرده باشد از سختی  

          

گفت ای برادر حرم در پیش است و حرامی در پس اگر رفتی بردی و گر ماندی مردی...

   خوشست زیر مغیلان به راه بادیه خفت      شب رحیل ولی ترک جان بباید گفت

..........................................................................................................................................

دوستان عزیزم سلام

بعلت اینکه وقتم یه خورده کم شده(البته خیلی خیلی کم شده)احتمالا مجبور بشم از این به بعد فقط جمعه ها به روز بشم.

ظاهرا قابل نیستم از حضور در جمع شما دوستان استفاده کنم.......
اگه یه وقت نتونستم خدمتتون شرفیاب بشم و کم خدمتتون رسیدم منو ببخشید.
3 تا دلیل اساسی هم واسه این کارم دارم:
1-امسال آزمون کارشناسی ارشد رو در پیش دارم که حتما با دعای خیر شما باید ارشد جامعه شناسی قبول بشم.
2-یکی از اساتیدمون در حال نوشتن کتابی در مورد فرهنگ عامه یکی از شهر هاست و من بعنوان نماینده ایشون تو زمانهایی که حضور ندارن باید حضور فعال داشته باشم.
3-همین 2 تا باندازه کافی وقت میگیره ولی یه کار ناتموم خیلی مهم هم دارم که الان نمیتونم بگم.
پس به بزرگواری خودتون منو ببخشید و اگه خواستید بدونید کی بیشتر میتونم بهتون سر بزنم باید بگم جمعه ها و حد اکثر شنبه ها.

                                     

این عکس از غروب هم شاید بمعنای غروب من باشه........
منو تنها نذاریدا!!!!!!!!
التماس دعا
یا علی

|+|
نوشته شده توسط علی عزیزی در پنجشنبه 1 تیر1385 و ساعت 17:54
سخنی از بزرگان(5) 
 

خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی(لسان الغیب):

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش            بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش

ای دل اندر پیچ زلفش از پریشانی منال           مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

                                    

نتیجه اخلاقی:

همیشه واسه رسیدن به هدفتون صبر داشته باشید و از عجله کردن بپرهیزید.توهیچ کاری نباید عجله کرد بجز یه کار که خدا گفته اونم نمازه(عجلوا بالصلوه).وقتی آدم تو کاراش عجله داشته باشه راه های فکر کردنش مسدود میشن و علاوه بر اینکه دیر تر به هدفش برسه حتی ممکنه به هدفش نرسه.در ضمن یه خورده سختی هم معمولا قبل از هر خوشی وجود داره که با ید تحمل بشه.

بد نیست یه آیه از قرآن رو هم چاشنی مطلبم کنم که:

یا ایها الذین آمنواصبروا وصابرو و رابطوا ان الله مع الصابرین....

اینو هم واسه عاشقایی گفتم که تو رسیدن به معشوق عجله دارن و هم واسه اونایی که تو کارای دیگه شتابزده عمل میکنن.

یکی از اساتیدمون بهم میگفت:

همیشه بین تند روی و کند روی که هر دو هم بد هستن(بین بد و بد تر)کند روی رو انتخاب کن چون عقب افتادگی رو میشه با تلاش تا حدی جبران کرد ولی زمین خوردن و کار از کار گذشتن رو نه.مثلا اگه میخوای حرفی بزنی شک داری بگی یا نه نگی بهتره چون واسه گفتنش وقت زیاده ولی اگه گفتی و پشیمون شدی دیگه فایده نداره و پس گرفتنش سخته.

 

تازه واردا مطالب قبلی رو هم یه نظر بندازن...

|+|
نوشته شده توسط علی عزیزی در شنبه 6 خرداد1385 و ساعت 10:11
سخني از بزرگان(4) 
     

 امام جواد عليه السلام مي فرمايند:

                                ثابت قدم باش تا به هدف برسي يا به آن نزديك شوي.

    

   بد نيست شعري رو هم كه در اين زمينه به خاطر دارم بنويسم:

     رهرو آن نيست كه گه تند و گهي خسته رود          رهرو آنست كه آهسته و پيوسته رود

نتيجه اخلاقي: تو انجام كاراتون نه به قدري كند عمل كنيد كه عقب بيفتيد و به نتيجه نرسيد و نه اونقدر با عجله و داغ باشيد كه باعث بشه كم كم دلسرد بشيد....

 

تازه وارد ها يه سري به مطالب قبلي هم بزنن.

|+|
نوشته شده توسط علی عزیزی در پنجشنبه 4 خرداد1385 و ساعت 8:6
سخنی از بزرگان(3) 
تا حالا عاشق شدید؟

میدونید عاشقی یعنی چی؟

میدونم که جواب اکثریتتون بله هست چون مولوی تو شعرش بنام خر گیری کسی رو خر میدونه که ادعا میکنه عاشق نشده:

            خر گمشده را بخواند کای یار              اینک خر تو بیار افسار

 

                 

حالا میخوام واسه اونایی که عاشق شدن ولی به معشوقشون نرسیدن یه نصیحت بازم از سعدی شیرازی بگم:

به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار           که بر و بحر فراخ است و آدمی بسیار

نتیجه اخلاقی:به زور نمیشه کسی رو وادار کرد تا عاشقمون بشه یعنی در اصل این رو نمیشه گفت که عشقه!!!عشق باید دو طرفه باشه.در ضمن شما عاشق خودتون هستید یا طرف؟اگه واقعا عاشق اونید پس هر تصمیمی گرفت باید با رضایت کامل بپذیرید و ناراحت نشید.در غیر اینصورت مطمئن باشید یه جای کار میلنگه....

 

|+|
نوشته شده توسط علی عزیزی در سه شنبه 2 خرداد1385 و ساعت 10:22
سخنی از بزرگان(2) 
                                             شیخ اجل سعدی شیرازی:

           بی کمالی های انسان از سخن پیدا شود

                                                      پسته بی مغز چون لب وا کند رسوا شود

     نتیجه اخلاقی:اگه در مورد موضوعی اطلاعی نداریم بی جهت  اظهار نظر نکنیم.

|+|
نوشته شده توسط علی عزیزی در دوشنبه 1 خرداد1385 و ساعت 10:9
سخنی از بزرگان(1) 
امام علی علیه السلام می فرمایند:

     لئیمان از طعام لذت میبرند و کریمان از اطعام.

                                 

|+|
نوشته شده توسط علی عزیزی در یکشنبه 31 اردیبهشت1385 و ساعت 11:39

خادم ملت 

Google


در كل اينترنت
در اين سايت

بهترين كدهاي جاوااسكريپت